در باب حکمت زندگی!

زندگی مانند بازی شطرنج است : 

ما نقشه ای می‌ریزیم اما اجرای آن مشروط به حرکت هایی است که رقیب به دلخواه می‌کند. این رقیب در زندگی، سرنوشت است!



آرتور شوپنهاور 


فرفره ی هستی ۳ نظر ۱۰

جمعه!

جمعه ها همه چیز تعطیل است

جز دلتنگی برای تو که حراج دارد!!!

فرفره ی هستی ۷

چتر 😁

دیروز مامان دانشگاه بود وقتی کارش تموم شد زنگ زد

_ حانی آماده شو من کارم تموم شده دارم میام تو شهر، حسان اومده خونه؟

+ حالا من با صدای خوابالو " نمی دونم"

_ خب برو نگاه کن ببین تو اتاقشونه یا نه

+ می خواستم به خودم فحش بدم از زیر رخت خواب تو خواب ناز مجبور شدم برم ببینم" نه مامان نیومده هنوز"

_ خب زنگ بزن ببین بابات کی میاد خونه بمونه پیش علی رضا تو بیایی

+ نه مامان بارونه بیا خونه

_ باشه قطع کرد

نیم ساعت بعد بابا اومد زنگ زدم مامان

+ مامان بابا اومد.

_ خب بدو آماده شو بیا من سر خیاببون دوشهرم

+ برو یه جا خیس نشی 

خلاصه آماده شدم رفتم تا من آماده شدم نیم ساعتی طول کشید دوباره مامان زنگ زد

_ حانی چتر رو با خودت بیار

+ باشه

+ بابا چتر رو من می برم

* بابا : حانی این چتر یه کم گیر داره این قسمت بالاش رو بگیر چون ممکنه یهویی باد بزنه سر چتر رو ببره دستش کنده

_ باشه

با چتر رفتم بیرون تو ماشین سوار تاکسی شدم چتر نمی بست به زور بستمش

دوباره از ماشین که پیاده شدم چتر باز نمی شد راننده تاکسی هم یه پیرمرد بد اخلاق بود من فقط یه کیف کوچولو و چتر همراهم بود می گفت تو وسایلت زیاده سوار شدی :/ پیر بود چیزی بهش نگفتم پیاده شدم تا چتر رو باز کردم هم خیس شدم هم چادرم افتاد از رو سرم 

دوباره یه تاکسی دیگه گرفتم تا برسم به مامان ( از خونه تا پیش مامان دو مسیر بود)

دوباره تو تاکسی مامان زنگ زد

_ کجایی؟ 

+ دارم میام تو خیابون صفاییه هستم 

_ حانی پیاده شدی؟

+ نه مامان دارم میام 

_ خب باشه پس من می رم طرف خیابون بلوار امین بیا اون جا

+ باشه

تو راه تا رسیدم یادم افتاد مامان پول نقد همراهش نبوده فقط کارت همراهشه، پیاده شدم رفتم از عابر بانک پول گرفتم دوباره مامان زنگ زد  عصبانی 😁

_ حانی پس کجایی بابا تو از خونه پیاده هم میومدی تا الان رسیده بودی

+ مامان من رو به روتم دارم میام 

_ کجایی الان دقیقا کجایی

+ انقدر داد نزن من رو به روتم دارم میام

خلاصه دوباره این چتر رو من باز کردم اومده از خیابون رد بشم باد خورد زیر چتر چتر برگشت 

حالا مامان عصبانی بعدش گفت حانی می خواستم برم بیایی ببینی کسی نیست انقدر عصبانی بودم وقتی باد خورد به چتر من دیگه از شدت خنده نمی تونستم از وسط خیابون رد بشم وقتی رسیدم بهش دیدم داره می خنده 

خلاصه با هم نمی تونستیم چتر رو ببندیم هی تند تند هم مامان تاکسی می گرفت چتر بسته نمی شد تاکسی می رفت.

رو پل بلوار امین بودیم مامان گفت چتر رو از روی پل بنداز پایین کسی نمی فهمه 😂😁

دوباره گفت نه نه بیار چتر رو بزار ببریم خونه 

خلاصه به هر جون کندنی بود من چتر رو بستم دیگه چادرم رو حس می کردم الان از تو یه تشت آب درآوردن کردم سرم هی هم از سرم در میومد میوفتاد رو شونم پایینش می خورد زمین

وقتی هم وارد مغازه شدیم مامان اصلا چتر رو نمی گرفت می گفت با خودت باشه، می رفتم تو اتاق پرو میومدم بیرون می گفت چتر رو جا نزاری می گردن تو کل شهر پیدامون می کنن برای یه چتر خراب😁😂 اینو که می گفت دوباره من یادم میومد چتر برگشت خندم می گرفت😂😂 

شب اومدیم خونه داشتیم برای بابا تعریف می کردیم رسید به اون قسمتش که من از وسط خیابون داشتم رد می شدم باد خورد به زیر چتر مامان گفت

_ وقتی حانی رسید خیلی عصبانی بودم 45 دقیقه زیر بارون منو نگه داشته بود وقتی اون صحنه رو دیدم بعدش نمی خواستم پیش مسافر های دیگه که منتظر تاکسی بودن بمونم که بفهمن اینه اون کسی که دارم باهاش پشت تلفن دعوا می کنم انقدر خندم گرفته بود، هر جا هم که می رفتیم من چتر رو نمی گرفتم روم نمی شد چتر رو بگیرم هی باز می شد خراب شده بود.

مامان به بابا می گفت: این چتر سالم بود چش شده؟

بابا هم گفت بدش من خانوم درستش می کنم

درستش کرد گفت خانم ها که تو بارون چتر نمی خوان خانم ها باید تو آفتاب چتر دستشون بگیرن😎😂

خلاصه ما با هر جان کندنی بود چتر رو مهار کردیم و به خونه رسیدیم ولی لحظات آخر که تو خیابون بودیم برف شروع شد ما هم که مثل موش آب کشیده شده بودیم دیگه انگشتام حس نداشت انقدر هوا سرد بود

این عکس دقیقا حالتی هست که برای چتر ما پیش اومد 😁😂

فرفره ی هستی ۸ نظر ۷

گذشته گذشته...!

بزرگ‌ترین اشتباه در زندگی، شخم زدن گذشته کسی‌ست که دوستش داری! تمام گذشته‌اش را وجب به وجب می‌گردی تا اشتباهی پیدا کنی، آن‌وقت درگیر روزهایی می‌شوی که تمام شده ولی مرور دوباره‌شان می‌تواند احساسات عمیقی که وجود دارد را تمام کند. حست خواسته یا ناخواسته تغییر می‌کند دیگر نمی‌توانی مثل قبل باشی چون مدام در ذهنت اتفاقات گذشته‌اش را مرور می‌کنی. قاضی می‌شوی و قضاوت می‌کنی بدون آنکه از چیزی خبر داشته باشی. رفتارت عوض می‌شود. با کوچک ترین مشکلی اشتباهات گذشته را چوب می‌کنی بالای سرش و مدام سرزنشش می‌کنی..

کاش تمام آدم ها فرصت این را داشته باشند تا با هر گذشته‌ای بتوانند دوباره شروع کنند. کاش بدانیم گذشته هر آدمی فقط و فقط برای خودش است و ما صاحب زندگی دیگران نیستیم..



حسین حائریان

فرفره ی هستی ۱۶ نظر ۱۱

اهل دل خانه ما بود...!

من که میگم همه چیز توی یه جمله خلاصه میشه: “طرف باید اهلت باشه” ! خیلی حرف هست تو این یه جمله‌ی کوتاه، اگه اهلت باشه یعنی میشناسه تو رو، اگه تو رو بشناسه خوب بلده کجا صداشو بالاببره برات کجا پایین بیاره، چه حرفایی رو درِ گوشت بگه و چه حرفایی رو جار بزنه! خوب میدونه چی حالتو خوب میکنه و چی بد، بلده کی باید دنیارو بخاطرت به هم بریزه و کی سرشو پایین بندازه و از کنارشون آروم بگذره، میدونه چه چیزایی رو باید به روت نیاره و حرفشم نزنه، چه چیزایی رو صاف تو چشات زُل بزنه و بگه. اهلت که باشه، اون سر دنیام که بره اهله، اهلت نباشه، بغل دستتم نا اهله... این روزا هر دوتا دستی رو که می‌بینم به هم قفلن، فقط یه چیز از خدا می‌خوام: “خدا دست هیچ اهلی رو تو دست نا اهلش نذاره”

زهرا سرکارراه

فرفره ی هستی ۱۲

تنهایی...!

تنهایی 

چیزهای زیادی به انسان می‌آموزد

اما تو نرو 

بگذار من نادان بمانم ...!


ناظم حکمت

فرفره ی هستی ۱۴

تلاش بی ثمر...!

در عمق دریا دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و برای چند لحظه هم که شده، وانمود کنم که آب را فراموش کرده‌ام.
اما هر چقدر بیشتر سعی می‌کردم، کمتر می‌توانستم به آب فکر نکنم؛ بیشتر غرق می‌شدم.
باید همیشه به یاد داشته باشی که
ماندگارترین چیزها در ذهن، آنهاییست که وانمود به فراموش کردنشان می‌کنی.
هر چقدر بیشتر بخواهی چیزی را فراموش کنی، بیشتر در ذهنت با آن بازی می‌کنی.
برای فراموش کردن چیزی، نباید از آن فرار کنی؛ خودشان کم کم می‌روند، فراموش می‌شوند.
سعی برای فراموش کردن چیزی، درست مانند فرار کردن از سایه‌ات است.
تو نباید از سایه‌ات فرار کنی، نمی‌توانی که فرار کنی؛
وقتش که برسد، خودش کم کم می‌رود، فراموش می‌شود.



بابک زمانی

فرفره ی هستی ۱۱ نظر ۹

تغییر ایجاد کنیم...!

کافی است توی اتاقتان جای میز تحریرتان را با تخت عوض کنید.
حس خوب تغییری را که دارید مثل وقتی است که یک قاب جدید برای گوشی تان می خرید. اصلا خیلی هم نباید این حس خوب برای آدم خرج بردارد.
کافی است نایلونی که روی کنترل تلویزیونتان کشیده اید را عوض کنید ، به شما قول می دهم تا یک هفته موقع دیدن تلویزیون حس خوبی دارید کفش های کتانی تان را یک جا بکنید توی ماشین لباسشویی.
با پنبه و الکل بیفتید به جان لپتاپتان و خوشحال باشید.
مثلا ما چهارتایی وقتی می نشینیم توی ماشین هِلِک و هِلِک می زنیم می رویم جاده ی شمال چه اتفاقی می افتد که حالمان خوب می شود ، همان چهار تایی که اینجا توی یک خانه با هم زندگی می کنیم.
ما آدم ها زنده ایم به همین تغییر ها ، و این هم یک نیاز است ، مثل آب ، غذا و معشوقه دو تا تیر و تخته را که جا به جا کنید می شود تعویض دکوراسیون نه تغییر اتاق.
مسافرت که می روید خانه و زندگیتان را از ریشه نکنده اید ببریدکتانی تان را که می شورید همان کتانی قبلی است و تلویزیونتان همان تلویزیون است.
لطفا هروقت رابطه تان نیاز به تغییر داشت بزنید تیر و تخته ها را جابه جا کنید رستوران همیشگی تان را عوض کنید به جای پیامک دادن مدام؛ تلفن بزنید به جای عزیزم بگویید گلم ،دکوراسیون رابطه تان را عوض کنید اما طرفتان را عوض نکنید!



مسعود ممیزالشجار

فرفره ی هستی ۱۳

معمولی شدیم :)

هیچ چیز در دنیا…
 بدتر از معمولی شدن برای کسی نیست
 تبدیل به روزمرگی شدن …
از اینکه حضورت برای یک نفر بشود
مثل مسواک زدن …
مثل شانه کردن …
که اگر حوصله داشت سراغت را بگیرد و اگر نداشت بگوید بماند برای بعد،
دیر نمیشود!

به خودتان احترام بگذارید
با کسی بمانید …
که اولویتش باشید
که برایش دغدغه بشوید
کسی که هر لحظه یادتان
در خاطرش رژه برود
کسی که به کار ، به خواب و استراحتش بگوید :
بایستید …!
اول "او" …



فرشته رضایی

فرفره ی هستی ۹

فراق اندر وصال...!

از مجنون پرسیدند وصال را دوست داری یا فراق را ؟

گفت فراق را‌ ....

چونکه در فراق امید وصال هست در وصال بیم فراق!....



مولانا

فرفره ی هستی ۶
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
بعدی
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!




کامنت برای دوستان وبلاگی
خصوصی گذاشته می شود:))

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان